#هر_دو_باختیم__پارت_323
سیامک- شما دوتا اینجا چه غلطی می کنین؟!
با رادین هماهنگ نکرده بودیم که چی بگیم ولی بلافاصله اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم.. قبل از این که رادین زبون باز کنه.
- من یه گردنبند قیمتی داشتم که فکر کنم اینجا گمش کردم. چون یادگاری بود باید پیداش کنم. گرچه رادین اصلا دلش نمی خواست دوباره به اینجا برگردیم ولی وقتی دید این گردنبند برای من خیلی مهمه قبول کرد بیایم دنبالش!
سیامک- اینجا رو چطور پیدا کردین؟!
رادین- همه که مثل تو احمق نیستن چیزی رو فراموش کنن! وقتی داشتیم برمیگشتیم یادم مونده بود مسیرو.
سیامک با یه حرکت یقۀ رادین رو گرفتو به طرف بالا کشید. با عصبانیت گفت: ببین پسرۀ عوضی اگه تا الان زنده ای فقط و فقط به این دلیله که مهناز خاطرتو می خواد. وگرنه تا الان سه سوته کلکتو پرونده بودم!
رادین خونسرد مونده بود. سیامک بعد از کمی مکث یقۀ رادینو ول کرد.
سیامک- خر خودتونین.. اون شب این دختره هیچ گردنبندی همراهش نبود.
با اصرار بیشتری گفتم: چرا بود.. حتما تو افتاده!
سیامک پوزخندی زد و گفت: حتی تو خونه هم که از پشت گرفته بودمت تا بی هوشت کنم هیچی گردنت نبود پس الکی زر زر نکنی.. مثل ادم بگین برای چی اومدین اینجا؟
رادین دستاشو روی سینه قلاب کرد و گفت: اومدم بهتون اخطار بدم حواستون به خودتون باشه.. یه بار دیگه تیر مهناز به سنگ خورد! می خوام برم ازش شکایت کنم اگه شما دوتا میخواین خودتونو نجات بدین تا بقیه عمرتون رو گوشه زندان نگذرونین بهتره با من همکاری کنین!
" می دونستم شکایتی در کار نیست... فقط می خواست به اون دوتا یه دستی بزنه!
romangram.com | @romangram_com