#هر_دو_باختیم__پارت_322
عمو محمد- مگه اونا کی هستن؟!
رادین- افراد دخترتون!
- خب حالا می خوای چی کار کنی؟ یه جا پنهان می شیم تا اون دوتا برن؟!
رادین- نه! شما دوتا پنهان می شین!
عمو محمد با تعجب گفت: پنهان بشیم؟ برای چی؟
رادین- من یه پارچه صندوق عقب دارم. شما دوتا برین زیر صندلی و منم اون پارچه رو میندازم روتون.. بعد می رم جلو. با اون دوتا حرف می زنم و شما هم فقط به مکالمۀ ما گوش کنین. اون وقت خودتون می فهمین حرفای ما تا چه حد درسته!
- خب من دیگه برای چی قایم بشم.. منو ببینن که مشکلی پیش نمیاد!
رادین- خوشم نمیاد سیامک بهت چشم بدوزه!
- بس کن رادین.. دو نفری این زیر قایم بشیم خیلی تابلو می شه! الان وقت غیرتی شدن نیست!
عمو محمد- اه.. زود باشین دیگه.. کم کم دارین اعصابمو خورد می کنینا!
رادین- باشه عمو جون.. ببخشید. پس شما جاتونو با ترنم عوض کنین.. برین عقب که من پارچه رو بندازم روتون.. ترنم هم بیاد جای شما!
این کار سریع انجام شد. وارد کوچه شدیم. سامان و سیامک داشتن سوار ماشین می شدن که وقتی دیدن یه ماشین وارد کوچشون شد از در ماشین فاصله گرفتن و به ما خیره شدن.. قطعا ما رو شناختن.
پیاده شدیم. سامان خونسرد و اروم به نظر می رسید ولی سیامک با دیدن ما عصبی شده بود. ابرو هاش به شدت در هم گره خورده بود.
romangram.com | @romangram_com