#هر_دو_باختیم__پارت_321


- اره.. بهش گفتم باتری گوشیم تموم شده گوشیتو بده یه زنگ بزنم.. بعد بهونه اوردم که انگار اینجا انتن نداره و از اتاق اومدم بیرون و درو روش بستم.

" ایول بابا.. عمو محمدم باحال می پیچونه ها!!

بدون معطلی راه افتادیم. کاملا مشخص بود عمو محمد بی تابه. رنگ و روش هم چندان جالب نبود. طوری که نگران حالش شده بود. یه بار تو ماشین ازش پرسیدم حالش چطوره ولی جوابی نشنیدم. نمی دونم حواسش نبود که جواب نداد یا نخواست جواب بده! مسیر طولانی بود. با این که رادین از جادۀ تازه تأسیس شدۀ پردیس رفت تا مسیر کوتاه تر بشه بازم یه چیزی حدود یک ساعت و ربع تو راه بودیم.

وقتی وارد ابعلی شدیم رادین توقف کرد و سعی کرد به یاد بیاره دقیقا کجا مارو برده بودن. اخرم نتونست درست به یاد بیاره و مجبور شدیم برای این که اون باغ رو پیدا کنیم بین اون کوچه و پس کوچه ها بگردیم.

رادین- پیداش کردم.. فکر کنم اون پس کوچه ای که جلوتره باشه!

کمی اطرافو نگاه کردم. برای منم این کوچه ها اشنا به نظر میومد.

- اره فکر کنم حق با توئه!

رفتیم جلوتر. به محض این که کمی جلو تر رفتیم یه ماشین رو ته اون کوچه دیدیم.. و دو نفر اشنا کنار اون ماشین. داشتن یه سری وسایل می ذاشتن داخل ماشین.

- صبر کن رادین! اون دو نفر سامان و سیامک نیستن؟!

سریع دنده عقب گرفت تا اون دوتا ماشین ما رو نبینن.

عمو محمد- پس چرا اومدی عقب؟!

رادین- الان بهتون می گم عمو! من نمی خواستم اونا ما رو ببینن!


romangram.com | @romangram_com