#هر_دو_باختیم__پارت_320
- می خوایم بریم جایی که مهناز ما رو برده بود. عمو جون.. ( سریع اصلاحش کردم ) یعنی اقای تابش تمایل دارن اونجا رو ببینن.
رادین- آهان.. خب بریم.
عمو محمد- پس رادین برو بالا مهنازو بفرست تو اتاق خودت.. بهش بگو بابات اونجا کارت داره!
رادین با تعجب پرسید: برای چی؟!
با حرص گفتم: رادین انقدر حرف نکش.. برم کاری رو که گفتن انجام بده منم می رم لب تابتو بردارم!
تا اومد دهن باز کنه و سؤال دیگه ای بپرسه گفتم: برو دیگه... حالا می فهمی چی می شه! زود باش!
می ترسیدم عمو پشیمون بشه.
من لب تاب رادینو برداشتم. رادین تو اتاقش تلفن نداشت. عمو محمدم که قرار بود موبایلشو بگیره.. پس دیگه راهی برای این که مانع جلوی پای ما بذاره نداشت.
مهناز اومد بالا.. عمو رفته بود تو اتاق. به محض این که دید من تنها بالا ایستادم به طرفم اومدو با حرص اما اروم گفت: فکر نکن می تونی مخ بابامو بزنی! اون به هر حال پشت منه.
ترجیح دادم جوابی بهش ندم تا کارا سریع تر انجام بشه.. چون ممکن بود اگه دهن به دهنش بشم کارا بیشتر طول بکشه. فقط یه پوزخند بهش زدم. رفت تو اتاق. انتظار داشتم زمان زیادی طول بکشه تا عمو بتونه سر مهنازو به طاق بکوبه و بیاد بیرون اما فقط پنج دقیقه گذشته بود که عمو اومد بیرون و طبق توافق قبلی که با هم کرده بودیم درو روش بست. همون طور که انتظار داشتم بلافاصله بعد از بسته شدن در صدای مهناز بلند شد.
مهناز- بابا معلوم هست چی کار می کنی؟! چرا درو رو من قفل کردی! بابا با شمام.. درو باز کنین!
عمو محمد- بریم!
- گوشیشو گرفتین دیگه!
romangram.com | @romangram_com