#هر_دو_باختیم__پارت_317
" من و رادین می تونستیم با نشون دادن اون باغ حرفای خودمون رو ثابت کنیم!
از این که با سؤالش یه راه جدید برای اثبات حرفام جلو پام گذاشته بود خوشحال شدمو لبخندی روی لبم اومد. اما تا اخم غلیظ عمو رو دیدم سریع لبخندمو جمع کردم.
با جدیت گفتم: من نمی دونم.. چون حال خوبی نداشتم خیلی به اطرافم دقت نکردم ولی مطمئنم رادین می دونه!
- خیله خب.. صداش کن بیاد بالا.. می خوام ادرسو بگیرم و برم اون باغو ببینم.
سرمو تکون دادم رفتم که رادینو صدا کنم که سر جام متوقف شدم. یه دفعه یه چیزی یادم اومد.
" اگه مهناز بفهمه ما داریم می ریم باغ ممکنه کاری بکنه که ما به هدفمون نرسیم...
" فقط با یه کار می تونیم جلوشو بگیریم!
به طرف عمو برگشتم و کمی التماس تو صدام ریختم.
- می شه ازتون یه خواهش دیگه بکنم؟!
- دیگه چی؟!
- مهناز نفهمه ما داری کجا می ریم!
- چرا نباید بفهمه!
romangram.com | @romangram_com