#هر_دو_باختیم__پارت_316

- چرا؟!

- چون این طوری دیگه مطمئن می شم که مهناز تو جواب اصلی دست نداره! من اگه مطمئن نبودم مشکلی در این حکمه بی چون و چرا قبولش می کردم.

- از کجا مطمئنی در این حکم یه ایرادی هست؟!

یاد تلفن دیروز افتادم. نمی دونم درست بود در مورد اون تلفن به عمو بگم یا نه!! تردید رو کنار گذاشتم و گفتم: دیروز منو رادین با هم بیرون بودیم. داشتیم در مورد اتفاقاتی که افتاده بود حرف می زدیم. بهم گفت بابا محمود قراره با شما حرف بزنه.. با این وجود هنوز رادین نگران بود.. در واقع نگران من بود.. می ترسید مهناز بازم بیاد سراغ من. کلی باهاش حرف زدم که ارومش کنم که یه دفعه تلفنش زنگ خورد. وقتی جواب داد کسی که پشت تلفن بود گفت مهناز یه نقشه جدید داره.. مراقب باشین!

همین یه تلفن کافی بود رادین دوباره به هم بریزه و برای طلاق اصرار کنه تا من در امان باشم. ولی من قبول نکردم.. بازم سعی کردم رادینو اروم کنم.

تا این که امروز این حکم به این شکل به دستتمون رسید!! بهم حق بدین که به درستی این حکم شک داشته باشم!

یه دفعه زد زیر خنده.. یه خندۀ بلند و عصبی!

بعد از این که اروم شد با یه لحن جدی و کاملا عصبی گفت: اخه مسخره نیست.. کی زنگ زده؟!

می دونستم تمام بد رفتاری های عمو به خاطر شرایط موجوده.. چون بهش حق می دادم عصبی نشدم و ارامش خودمو حفظ کرد.

- نمی دونم.. خودشو معرفی نکرده.. فقط رادین گفت انگار صداش اشنا به نظر میومده!!

پوفی کرد و گفت: ببینم اصلا مگه نمی گی مهناز شما رو دزدیده بود؟ شما رو کجا برده بود؟!

" چه سؤال خوبی کرد!!

" من اصلا حواسم نبود که مهناز و افرادش موقع برگردوندن ما اصلا چشمامونو نبسته بودن.

romangram.com | @romangram_com