#هر_دو_باختیم__پارت_315


- اقای تابش فکر نکنم به رابطه ای که از روی اجبار و برای نجات پاک بودن من انجام شده خیانت محسوب بشه!

دست راستش رو به دستۀ مبل تکیه داد و گفت: ببینم تو اصلا خودت داستانی رو که تعریف کردی قبول داری که حالا من قبول کنم؟

- اقای تابش مطمئنم شما هم با شنیدن اون صدای ضبط شده که مهناز، من و رادین رو تهدید کرده بود، کم و بیش حرفای ما رو باور کردین!

- خب دختر من عصبانی بوده برای این که اخرین تلاش هاش رو انجام بده یه نمایش راه انداخته.. اونم از روی عصبانیت بوده!

ابروهامو دادم بالا و گفتم: جدا شما باور دارین اون یه نمایش بود؟!

سکوت کرد و با کلافگی نفسشو پر صدا به بیرون فرستاد. بهش حق می دادم.. مهناز دخترش بود.. یه پدر هیچ وقت به راحتی قبول نمی کنه که دخترش...

- به هر حال... اینو بدونین هر چند اون رابط از روی اجبار و تهدید مهناز شکل گرفته ولی بازم اگه دفعۀ اولش بوده باشه خودمو کنار می کشم.

- دروغ می گی! اون موقع هم یه بهونۀ دیگه میاری که دخترمو کنار بزنی!

- قسم می خورم پای حرفم بایستم.

کمی مکث کرد و به زمین خیره شد. بعد از چند ثانیه به حرف اومد.

- خب حالا چی می خوای؟! برای چی خواستی با من تنها صحبت کنی؟!

- همون طور که گفتم به درستی حکمی که شما اوردید شک دارم.. خدایی ناکرده به شما جسارت نشه ها!! اما به دخترتون اعتماد ندارم.. به شما هم حق می دم نتونین به من من اعتماد کنین.. برای همین یه پیشنهاد دارم.. اونم اینه که یه دکتر من معرفی کنم و یه دکتر شما! فقط در هر دو صورت مهناز نباید دکتر رو بشناسه.. یعنی شما هم ازش پنهان کنید و بهش نگید که قراره پیش کدوم دکتر ببرینش!


romangram.com | @romangram_com