#هر_دو_باختیم__پارت_314

عمو محمد سری بین جمع چرخوند و گفت: من این جا غریبه ای نمی بینم.

- می دونم.. ولی می خوام باهاتون تنها حرف بزنم! خواهش می کنم!

وقتی دید انقدر محترمانه خواهش کردم سری تکون داد و گفت: باشه بریم بالا.

یه دفعه مهناز از جاش بلند شد و گفت: واااا... بابا چه لزومی داره شما به حرف این دختره گوش کنی؟!

عمو محمد- بشین دخترم.. چیزی نیست که.. می خوایم دو کلام حرف بزنیم!

مهناز- اما بابا...

عمو محمد- گفتم بشین.

انقدر این جمله رو با تحکم گفت که مهناز دستور رو بدون چون و چرا اجرا کنه. رفتیم طبقۀ بالا. یه دست مبل راحتی بالا بود که رفتیم اونجا نشستیم.

عمو محمد- خب چی می خوای بگی؟!

- ببینین عمو جان..

پرید وسط حرفم و گفتم: می شه انقدر به من نگی عمو؟! از نظر من.. تو هیچ نسبتی با من نداری!

سرمو تکون دادم و گفتم: چشم.. حالا اجازه می دین حرفمو بزنم اقای تابش؟!

عمو محمد- من نمی فهمم تو چته دختر؟! شوهرت بهت خیانت کرده اون وقت تو داری تلاش می کنی دوباره باهاش باشی؟!

romangram.com | @romangram_com