#هر_دو_باختیم__پارت_313
مهناز با بغض گفت: مگه نگفتین برم پزشکی قانونی.. هنوزم دلتون راضی نشده؟! شما به هر حال دنبال یه بهونه هستین که این اتفاقو از سر خودتون باز کنین!!
" اگه مهناز می رفت بازیگر می شد حتما یه بازیگر معروف و دست اول می شد!! از بس خوب فیلم خوب بازی می کنه!!
لحظه ای چشمامو بستم تا کمی به خودم مسلط بشم.. درست سر کارایی که مهناز کرده بود با عمو محمد این طوری حرف بزنم. با تعاریفی که رادین و بابا محمود ازش کرده بودن مطمئنم از حقیقت خبرنداره که این طوری حرف می زنه.. حق داره.. می خواد از دخترش دفاع کنه.
صدای هیچ کس در نمیومد. رادین عصبی بود. بابا محمود از اون بدتر. رکسانا و زهره جونم که کلا هنگ کرده بودن. احساس کردم می شه با عمو محمد اروم حرف زد و قانعش کرد کاری رو که ما می خوایم انجام بده.
اروم که شدم چشمامو باز کردم و گفتم: عمو جون شما در مورد دختر خودتون مطمئنین دیگه؟!
عمو محمد- مطمئن بودم.. با این ازمایشا مطمئن تر شدم.
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه.. پس قطعا نباید با این که یه دکتر از طرف ما معاینش کنه مشکلی داشته باشین؟!
اخم کرد و گفت: منظورتو نمی فهمم!!
- منظورم اینه که یه دکتر رو ما انتخاب کنیم که مهنازو معاینه کنه!
- شما داری رو حکمی که ما از پزشکی قانونی اوردیم مهر دروغ بودن می زنی.. اون وقت ما از کجا باور کنیم اون دکتری که شما در نظر می گیرین رو نمی خرین تا حرفی که شما می خوان رو بزنه؟!
نگاهی به مهناز انداختم. کمی رنگ و روش پریده بود. مشخص بود از پیشنهادم کمی ترسیده. نباید جلوی اون حرف بزنم.. چون اگه دوباره بفهمه چی تو سرم می گذره ممکنه بخواد جلومو بگیره.
با احترام گفتم: می شه چند لحظه تو اتاق با هم حرف بزنیم؟!
romangram.com | @romangram_com