#هر_دو_باختیم__پارت_312
صدای پر از تمسخر عمو محمد باعث شد چشم از رادین بگیرم.
- که گفتین دختر من چیزیشو از دست نداده دیگه! گفتین از این بابت مطمئنین! گفتین اولین بارش نبوده.. همینو گفتین دیگه!! درسته؟!
بابا محمود از جاش بلند شد و اومد برگه رو از دست رادین گرفت. قیافۀ اونم درست مثل رادین در هم رفت!
زهره جون- چی تو اون برگه لعنتی نوشته؟! چی نوشته این طوری به هم ریختین؟! دِ بگین دیگه جون به لب شدم!
اشک تمساح مهناز شروع به باریدن کرد. برگه رو از دست بابا محمود قاپ زدم و شروع کردم به خوندن.
از چیزی که می دیدم چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود!
" یعنی چی؟!
" این برگه گواهی می داد این اولین رابطۀ مهناز بوده!!
" امکان نداره! مطمئنم!
" حتما کلکی تو کاره!
دیگه کنترل اعصابم دست خودم نبود. با عصبانیت رفتم جلوی عمو محمد ایستادم و برگه رو کوبیدم به سینش و گفتم: عمو جون از کجا معلوم این نتیجه تقلبی نباشه؟!
اخماش که در هم بود ... غلیظ تر شد و گفت: یعنی چی؟ یعنی من دارم دروغ می گم؟!
- شما نه! ( به مهناز اشاره کردم ) دخترتون شاید!
romangram.com | @romangram_com