#هر_دو_باختیم__پارت_311


- جواب ازمایش پزشکی قانونی رو برده!

با نگرانی پرسیدم..

- جواب ازمایش چی بوده؟! همونی که فکر می کردیم دیگه؟! همون بوده.. درسته ؟!

سرشو به این طرف و اون طرف تکون داد و گفت: نمی دونم.. به بابام گفته می خواد من و تو هم باشیم بعد جواب رو بگه!

- ما دوتا؟! ما برای چی؟!

- نمی دونم! ولی جواب ازمایش هر چی هست به نفع ما نیست.. اگه بود نمی گفت ما هم حضور داشته باشیم. حتما میخواد ما رو کوچیک کنه!

اب دهنمو با استرس قورت دادم و گفتم: رادین نکنه جواب..

پرید وسط حرفم و گفت: امکان نداره! من مطمئنم مهناز دختر نیست! فعلا پاشو بریم.. هر چه خودمونو زودتر برسونیم زودتر هم می فهمیم جریان چیه!

یه چیزی حدود یه ساعتو نیم به پایان وقت کاری مونده بود.. کارو سپردم به بچه ها و با رادین از شرکت زدیم بیرون. رادین انقدر سریع رانندگی کرد که اصلا متوجه نشدم فاصلۀ بین شرکت و خونشون چطور طی شد! با اولین تک زنگی که زدیم در باز شد. انگار یکی پشت در ایستاده بود منتظر ما!!

همه روی مبل درسکوت نشسته بودن. مهناز هم بود. یه قیافۀ مظلومی هم به خودش گرفته بود که هر کی برای اولین بار این دخترو می دید دلش به حال این همه مظلومیت می سوخت.

عمو محمد از جاش بلند شد و اومد رو به روی رادین ایستاد. یه پاکت گرفت جلوش و گفت: خودت می تونی ببینی جواب چی بوده!

لحظه ای نگاه رادین بین مهناز و پاکت رد و بدل شد. پاکت رو از عمو گرفت و درشو باز کرد. من هنوز نمی دونم تو اون برگۀ لعنتی چی نوشته بود. فقط و فقط نگاهم به رادین بود. یه دفعه نفساش از حالت عادی خارج شد. با صدا شد!! انگار از یه چیزی خشمگین شده بود!!


romangram.com | @romangram_com