#هر_دو_باختیم__پارت_310

با حرص گفتم: ترانه تو چرا انقدر فضولی؟ به کی رفتی؟!

- ای بابا تو که می دونی تا جواب نگیرم دست از سرت بر نمی دارم .. پس بگو تا کچلت نکردم.

با حرص بیشتر گفتم: هیچی بابا.. رادین نگرانه که نکنه بازم مهناز نقشه ای تو سرش داشته باشه!

- همین؟!

- اره دیگه.. پاشو برو بیرون میخوام استراحت کنم خسته ام!

چشماشو ریز کرد و گفت: چی کار کردی که خسته ای؟!

- کوه کندم.. خوب شد؟! برو دیگه!

- کوه برای چی؟! از بیکاری؟

- ترانه.. برو دیگه! نمی شه من دو دقیقه از دست تو در اسایش باشم؟!

در اتاقم باز شد و رادین داخل شد. اومدم بهش بپرم که چرا در نزده وارد شده ولی به محض این که قیافۀ رنگ و رو پریدش رو دیدم دهنم بسته شد.

نگران پرسیدم: رادین چیزی شده؟!

رادین- بابام زنگ زد.. عمو محمد رفته خونمون.

کمی سرمو کج کردم و گفتم: خــــــــــب؟!

romangram.com | @romangram_com