#هر_دو_باختیم__پارت_304
چشمامو باز کردم. نگاهش کمی رنگ نگرانی گرفته بود. احتمالا منتظر جواب من بود. این چشما می تونست تا اخر عمر وسیله ای برای ارامش من باشه. قطره اشکی از چشماش پایین اومد. با نوک انگشتم به ارومی قطره اشک رو پاک کردم. نوک انگشتم رو بوسید.
به یاد اوردم لحظه ای رو که خودش می خواست حرف دلشو به من بزنه.. روزی که بهم گفت من باختم!!
لبخند کمرنگی از یاد ادوری اون روز روی لبم نشست. صداش منو از اوج رویای اون روز بیرون کشید!
رادین- نمی خوای حرف بزنی؟! داری سکتم می دی!
تازه فهمیدم زمان زیادیه که سکوت کردم. این سکوت طولانیم نگرانش کرده بود.
قدم بهش نمی رسید.. روی نوک پنجهام بلند شدم .. تردید رو کنار گذاشتم و اروم زیر گوشش گفتم: منم باختم!
سرمو که اوردم عقب دیدم که نگاش رنگ تعجب و ناباوری گرفته!!
رادین- تو چی گفتی؟!!
لبخندی زدم و گفتم: بهت قول می دم تا اخر باهات بمونم تا از هم مراقبت کنیم و پشتیبان هم باشیم.
کم کم لبخندی روی لباش اومد. یه لبخند قشنگ.. لبخندی که از همون اولم معتقد بودم نایابه! حلقه دستاشو دور کمرم خیلی تنگ تر کرد.
سرشو برد زیر گوشم و گفت: خیلی دوستت دارم دارم ترنم.. خیلی!
سرشو بلند کرد. توی چشمام نگاه کرد. نگاهش رنگ خوشحالی گرفته بود. دست راستشو اورد بالا و چند تار مویی که افتاده بود روی صورتم رو کنار زد. از تماس سر انگشتاش با صورتم چشمامو بستم. پشت پلکمو بوسید. و از همون جا شورع کرد به بوسیدن بقیه صورتم... گونه هام.. پیشونیم.. زیر گلوم.. همه جا غیر از لبام.
توقف کرد. چشمامو باز کردم. نفس نفس می زد. صدای گرم و پرحرارتش به گوشم رسید.
romangram.com | @romangram_com