#هر_دو_باختیم__پارت_303
سرمو کنار کشیدم و گفتم: بسه رادین.. مهناز هیچ غلطی نمی تونه بکنه!
تو چشمام خیره شد. چشماش حسابی تبدار شده بود.
رادین- اگه بهم قول بدی تا اخر باهام و کنارم باشی تا بتونم همیشه خودم ازت مراقبت کنم بیخیال طلاق گرفتن ازت می شم.. چون می دونم همیشه هستم که جلوی هر اتفاقی رو بگیرم.
کمی مکث کرد و گفت: قول می دی؟!
" رادین می خواست از من قول بگیره که همیشه باهاش باشم؟!
" می تونم؟! می تونم برای همیشه رادین رو به عنوان شوهرم کنار خودم داشته باشمش؟
نگاهی به چشمای مشکیش انداختم. چشمایی که جدیدا یه برق خاص توش پیدا شده بود! چشمامو بستم.. روزهایی رو که با هم بودیم از نظر گذروندم..
اولین دیدار.. روزی که برای این که نظر منو نادیده گرفته بود دعوتشو رد کردم.. روزی که ادرس خونشو به مهناز دادم تا حسابی حالشو بگیرم.. اولین باری که بوسیدم.. تمام مراقبت هاش رو.. این که وقتی رادین باهام بود یه حس امنیت خاص داشتم.. می دونستم هیچ کس نمی تونه هیچ بلایی سرم بیاره!
چشمامو باز کردم. هنوز نگاهش به چشمام بود. چشماش کمی نم دار شده بود!
دوباره چشمامو بستم.
لحظه ای رو به یاد اوردم که جواب بله رو بهش دادم و اون با خیال راحت نفسش رو بیرون داد.. حرفایی که تو اتاقش بهم زد.. اون بوسۀ پر حرارت که خودم هم همراهیش کردم.. این که می خواست خودشو فدا کنه تا من از دست مهناز در امان باشم...
" آیا کسی که این طوری برام نگران شد و خودش رو کوچیک کرد تا من در امان بمونم لیاقت اینو نداره که همراهم بمونه؟!
romangram.com | @romangram_com