#هر_دو_باختیم__پارت_297
- ولم کن رادین می خوام برم!
خندید و گفت: کجا خانم کوچولو؟! شوخی کردم دیوانه! اگه لازم باشه به خاطر تو با همه دنیا می جنگم.. فامیل که عددی نیست!
از این حرفش قند تو دلم اب شد. ولی به روی خودم نیاوردم. جلوی لبخندی رو که به شدت میل برای ظاهر شدن داشت رو گرفتم و گفتم: خوبه خوبه.. انقدر بلوف نزن! تو کی باشی که بتونی جلوی دیگران وایسی!
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: اگرم کسی نباشم در کنار تو معنا می گیرم و با تو جون میگیرم.. پس می تونم جلوی همه وایسم.
خندیدم و گفتم: این همه شیرین زبونی به چه مناسبت؟!
- مناسبت نمی خواد که! همین که الان کنارمی بدون این که با هم دعوا کنیم و کل کل کنیم خودش عالیه!
هر دو با هم خندیدیم. اما یه دفعه لبخندش جمع شد. چشماشو غم گرفت و سرشو انداخت پایین. منم لبخندم جمع شد. مثل همیشه.. یهو تغییر حالت داد!!!
- چی شد رادین؟!
- هنوزم نگرانم.. هنوزم احساس می کنم قرار نیست در امان باشیم.. نمی خوام بلایی سرت بیاد.. نمی خوام کسی بهت نگاه چپ بندازه!
- رادین همه چیز تموم شده! دیگه جایی برای نگرانی نیست!
- هنوز احساس می کنم یه چیزایی هست.. احساس می کنم مهناز به همین راحتی کوتاه نمیاد!
استرس گرفته بود. یه جورایی عصبی شده.. کاملا می شد اینو فهمید. دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: اروم باش پسر شجاع! اصلا مگه بابات نگفت با عموت حرف می زنه که از شر مهناز خلاصصمون کنه؟!
romangram.com | @romangram_com