#هر_دو_باختیم__پارت_296

تقریبا دیگه هر روز با هم بحث و جدل داشتیم. بدتر از همه یک و کلاغ و چهل کلاغ کردنای فامیل رو اعصاب بود. من نمی دونم این همه دروغو در مورد من از کجا در میوردن!!

تمام این ماجرا ها ادامه داشت تا این که بابام گفت یا مهناز یا اخراج از کار..

از اون به بعدش رو هم که خودت می دونی. از دفتر بابا اومدم بیرون و پیش تو مشغول شدم.

کمی روی مبل جا به جا شدم و گفتم: پس حالا چی شد که بابات کوتاه اومد؟ مگه نمی گی به خاطر آبروش تو فامیل تو رو اجبار کرده بود که با مهناز ازدواج کنی پس چی شد که یه دفعه کوتاه اومد؟

- همون طور که گفتم بابام یه جورایی مطمئن بود حرف من درسته نه مهناز... البته این که چی شد که کلا کوتاه اومد و رو نمی دونم.. شاید دیگه خودش هم از این برنامه های مسخره ای که مهناز راه انداخته بود خسته شده بود.. شاید هم فکر کرده تو انقدر خوب هستی که ارزش جنگیدن رو با خانوادش داشته باشه!

برای این که اذیتش کنم اخم مصنوعی روی پیشونیم نشوندم و گفتم: فقط فکر می کنه؟! یعنی واقعا ارزش ندارم؟!

شونه ای بالا انداخت و خیلی جدی گفت: به نظر من که نه! نمی دونم بابام چرا انقدر تو رو جدی گرفته!

اخمم باز شد و چشمام گرد شد و گفتم: تو چی گفتی؟!

با خونسردی گفت: فکر کنم به اندازده کافی بلند و واضح گفتم که بشنوی!

" باز بهش رو دادم پررو شد!

با حرص گفتم: حالا چون تو عقل و شعورت نمی رسه و توانایی های منو درک نمی کنی دلیل نمی شه بابا محمودم درک نکنه.. ایشون چون شعور بالاتری دارن خوب می تونن تشخیص بدن کی ارزش چه کاریو داره!

یه دفعه زد زیر خنده و گفت: تا یه ماه پیش چشم نداشتی بابامو ببینی حالا شد بابا محمود؟!

حرفشو بدون جواب گذاشتم. پشت چشمی نازک کردم و از جام بلند شدم که برم سمت لباسام تا از خونه بزنم بیرون که یه دفعه مچ دستمو گرفت و منو کشید طرف خودش. صاف افتادم تو بغلش. اخم کردم و سعی کردم بلند بشم ولی نذاشت.

romangram.com | @romangram_com