#هر_دو_باختیم__پارت_295


همون طور که حدس می زدم مهناز لباس افتضاح پوشیده بود. تنش نمی کرد سنگین تر بود. بهش محل نذاشتم. ولی طوری هم رفتار نکردم که تابلو بشه ازش بدم اومده. اخه هنوز هیچ کس خبر نداشت مهناز چه غلطی کرده.. اشتباهم هم همین بود... به کسی نگفتم مهناز چی کار کرد.. بعدشم که گفتم کسی حرفمو باور نکرد. البته رکسانا حرفمو باور کرده بود.

حالا بیخیال.. برگردیم سر مهمونی.. اولش اونم با من کاری نداشت. همه یه جوری به من و مهنازو نگاه می کردن. اخه معمولا تو مهمونی ها من و اون مدام با هم می رقصصیدیم و لحظه ای از هم جدا نمی شدیم. ولی امشب حتی سمت هم نرفته بودیم.

کم کم داشت خیالم راحت می شد که مهناز باهام کاری نداره. پیش جمع ایستاده بودم که دستی از پشت دورم حلقه شد. لازم نبود حتما برگردم تا ببینم کی این کارو کرده.. از بوی عطر راحت می شد تشخیص داد مهنازه. با ارامش دستشو از دور کمرم باز کردم.. چشم همه زوم شد روی ما.

مهناز با عشوه از پشتم اومد رو به روم ایستاد و دستشو انداخت دور گردنم. دیگه واقعا داشت اعصابمو به هم می ریخت... بیشتر از این حالم بد شده بود که همه چهار چشمی زل زده بودن به ما. در حالی که با نوک انگشت اشارش روی گونم می کشید گفت: عزیزم درسته قرار بود به بقیه نگیم تا در یه فرصت سورپرایزشون کنیم ولی دیگه لازم نیست انقدر از هم دوری کنیم!

خیلی از حرفش تعجب کردم. چیو قرار بود سر یه فصت مناسب به بقیه بگیم و خودم خبر نداشتم؟! سؤالی که تو ذهن من چرخ می خورد بابام ازش پرسید. مهنازم با کمی مِن مِن کردن و هول شدن ظاهری گفت: راستش عمو جون رادین از من خواستگاری کرده ولی بهم گفته بود فعلا کسی نفهمه.. گفت امادگیشو نداره!

چشم همه از جمله خودم از تعجب گرد شد.. صدای پچ پچ جمع بلند شد. اخمای بابام به شدت در هم رفت. می دونستم اگه الان توضیحی ندم بعدا یه دعوای حسابی با هم داریم برای همین سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم: چرا مزخرف می گی مهناز؟! من کی از تو خواستگاری کردم خودم یادم نمیاد؟!

مهناز بغض کرد و گفت: رادین.. یعنی می خوای بگی یادت نیست؟؟! یه هفته پیش که عمو اینا خونه نبودن و من اومده بودم ببینمت.. یادت میاد بهم گفتی دیگه وقتشه که احساس واقعیتو به من بگی؟! یادت هست که گفتی می خوای تا ابد خانم خونت باشم؟!

می دونستم بغض کردنش هم الکیه.. حتی اون موقع اگه لازم بود به راحتی می تونست اشک بریزه! با عصبانیت گفتم: بسه دیگه انقدر چرت و پرت نگو!

اومد جلوم ایستاد و گفت: رادین.. نگو اون حرفا رو زدی که فقط اون لحظه منو رام خودت کنی!

تا اومدم جوابشو بدم بابام از مهمونی زد بیرون. باید می رفتم دنبالش. باید همین الان ارومش می کردم. اخه بابای من برعکس همس.. همه وقتی یه کم از یه اتفاق بد می گذره اروم می شن ولی بابای من جریح تر می شه! خواستم از در برم بیرون که عموم بازومو گرفت و گفت: تو چه بلایی سر دختر من اوردی رادین؟

بدون این که جوابی به عموم بدم یه نگاه پر از خشم به مهناز انداختم و رفتم دنبال بابام. مهناز انقدر نقششو خوب بازی کرده بود که هر کاری کردم نتونستم به بابام بفهمونم من با مهناز کاری نداشتم. بابام هم گفت حالا که بهش ابراز علاقۀ دروغ کردی باید باهاش ازدواج کنی! حالا هر چی من توضیح می دادم و سعی می کردم بهش بفهمونم من به اون برادر زادش ابراز علاقه نکردم و هیچ کاری هم باهاش نداشتم نشد که نشد!

البته اینم بگم که احساس می کردم یه جورایی باور داره که من کاری با مهناز نداشتم و چیزی هم بهش نگفتم ولی به خاطر این که مهناز جلوی فامیل اون مزخرفات رو گفته بود نمی خواست کوتاه بیاد.


romangram.com | @romangram_com