#هر_دو_باختیم__پارت_294

و اما رفتارش...

وقتی دیدمش گفتم: به به مهناز خانوم.. رسیدن بخیر! گفت: دلت برام تنگ شده بود عشقم؟!

با این که از لحن حرف زدنش تعجب کردم به روی خودم نیاوردم و برای این که بهش بفهمونم حرف قبلی رو جدی نگرفتم خیلی معمولی گفتم: معلومه.. مگه می شه دلم برای خواهرم تنگ نشه.

به وضوح متوجه شدم.. از این که بهش گفتم خواهرم اصلا خوشش نیومده بود!!

تا این که یه روز کلا خونه تنها بودم.. مامان اینا رفته بودن مسافرت ولی من حوصله نداشتم و باهاشون نرفتم. مهنازم اینو می دونست. با این وجود اومد خونمون. به خاطر تغییر رفتارش دوست نداشتم باهاش تو خونه تنها باشم ولی هر کاری کردم نتونستم با بهانه های مختلف راضیش کنم که بریم بیرون. لباساشم که واقعا افتضاح بود. وقتی اومد مستقیم رفت تو اتاق رکسانا.. جای شلوار معمولیش یه شلوارک لی کوتاه با تاپ بندی تنش کرد.

پسر چشم و گوش بسته ای نبودم.. انقدرم بی اراده نبودم که با این چیزا دست و پام بلرزه. مهنازم اینو خوب می دونست برای همین بیشتر بهم نزدیک شد. بی تفاوت موندم تا فکر نکنه برام مهمه.. دستشو انداخت گردنم.. صورتمو نوازش کرد.. به گردنم ور رفت و من در تمام این مدت فقط و فقط به صفحۀ تلویزیون رو به روم خیره شده بودم. تا این که بالاخره احساس کردم دارم کم میارم. اگه بیکار می موندم نمی دونستم چه اتفاقی خواهد افتاد ... بهش پرخاش کردم.. بهش گفتم بس کن لعنتی.. این کارا یعنی چی؟!

همون طور که انتظار داشتم از این که تونسته بود منو تحت تأثیر قرار بده خوشحال شد. دوباره خودشو کشید به طرفم و گفت: من که می دونم تو خوشت اومده پس بی خود مقاومت نکن.

گفتم: شاید تو هر جایی باشی ولی من نیستم... تو چت شده لعنتی؟! چرا عین یه دختر هرزه رفتار می کنی!

خیلی جا خورد. گفت: من به خاطر تو...

پریدم وسط حرفشو و گفتم: تو خیلی غلط کردی.. دیگه حق نداری وقتی بابا اینا خونه نیستن پاتو اینجا بذاری!

گفت: اما چرا؟!

گفتم: برای این که نمی تونم تحملت کنم.. باز اگه اونا باشن به خاطر اونا مجبورم سکوت کنم.

می دونستم هر چقدرم تلاش کنم نمی تونم از خونه بیرونش کنم.. برای همین خودم از خونه زدم بیرون. دیگه جواب تلفنشو ندادم. تا این که بعد از یه هفته یه مهمونی خانوادگی بود. می دونستم مهنازم هست. دلیلی ندیدم که نخوام برم.

romangram.com | @romangram_com