#هر_دو_باختیم__پارت_293
- هیچی! نیومدیم چیزی بخوریم که.. اومدیم حرف بزنیم.
- مثل این که خیلی عجله داری زود تر حرف بزنیم!
سرمو تکون دادم و گفتم: حتما تا الان فهمیدی که من خیلی فضولم!
خندید و گفت: خیله خب بشین من برم اب بیارم الان میام.
طولی نکشید که با یه شیشه اب که روش با عکس لیمو طراحی شده بود و دوتا لیوان برگشت.
رادین- خب اماده ای که بشنوی؟
با هیجان دستامو به هم کوبیدم و گفتم: اوهوم.. حاضرم!
کمی گلوشو صاف کرد و کاملا جدی شد و شروع کرد.
- داستان بر می گرده به خیلی وقت پیش.. من و مهناز خیلی با هم خوب بودیم.. طوری که هر روز یا مهناز خونۀ ما بود یا من می رفتم دنبالش که با هم بریم بیرون. ولی اون برام مثل رکسانا بود. بهش نمی گفتم خواهری.. اونم به من نمی گفت داداشی ولی کارامون واقعا خواهر برادری بود نه بیشتر.
تا این که مهناز هوای ایتالیا به سرش زد. خالش اونجا بود. با این که عمو اصلا راضی نبود رفت. خالش یه دعوت نامه چهار ماهه فرستاده بود. اونم عین این چهار ماه رو اونجا موند. وقتی برگشت زمین تا اسمون با اون مهناز قبلی فرق کرده بود. هم از نظر ظاهری هم از نظر اخلاقی.
موهای مشکی رنگش مش شده بود. ابروهای قشنگش حالا دیگه باریک شده بود و حالت اصلیش رو از دست داده بود. دیگه از اون صورت ساده و معصوم خبری نبود.. اون صورت زیر کلی مواد ارایشی پنهان شده بود.
روز اولی که بعد از برگشتن اومد خونمون یه تاپ که بندهای باریکی روی شونش بود جلوی من پوشیده بود. مهناز جلوی من راحت بود ولی هیچ وقت لباسای باز جلوم نمی پوشید. اینو جدی نگرفتم.
romangram.com | @romangram_com