#هر_دو_باختیم__پارت_292
لبخند کم رنگی روی لبش نشست و گفت: مرسی از این که بهم اعتماد کردی! فقط یه زنگ بزن خونتون و بگو با من بیرونی که نگران نشن!
- نگران برای چی؟ بچه که نیستم! تازه اونا می دونن با توام دیگه!
- نه یه زنگ بزنی بهتره! با این اتفاقاتی که افتاده ممکنه نگران بشن.
با این که احساس می کردم لزومی نداره بهشون اطلاع بدم این کارو کردم و گفتم با رادین بیرونم. بعد از ده دقیقه جلوی یه آپارتمان توقف کردیم.
آپارتمان ترو تمیزی بود. اصلا به نظر نمیومد مال یه ادم مجرد باشه.
- رادین دوستت مجرده؟
- اره.. چطور؟
- اخه اپارتمانش خیلی تر و تمیزه!!
- پسر شلخته ای نیست.. کلا همیشه خونش مرتبه!
کتشو در اورد و آویزون کرد به جا لباسی جلو در.
رادین- اگه میخوای مانتو و شالت رو بده اویزون کنم.
زیر مانتوم یه بلیز استین سه ربع تنم بود. در کل لباسم بد نبود. ترجیح دادم درش بیارم.
رادین- چی می خوری بیارم؟ چای.. قهوه؟!
romangram.com | @romangram_com