#هر_دو_باختیم__پارت_290

- اخه باید قدرشو بدونم!

- قدر چیو؟ ساندویچو؟!

- اره دیگه! اخه اگه با تو برم زیر یه سقف دیگه از این غذاها گیرم نمیاد.

مشتی به بازوش زدم و گفتم: زن داری می گیری یا اشپز؟!

با انگشت شصتش گوشۀ لبش رو پاک کرد و گفت: من معمولا با یه تیر چند تا نشون می زنم.

یه دفعه یاد چیزی افتادم که دم ظهر فکرمو مشغول کرده بود. دهنمو خالی کردم و گفتم: رادین.. رابطۀ تو مهناز با هم چطور بوده؟! یعنی رابطتون در چه حد بوده؟

اخم کم رنگی روی پیشونیش نشست و گفت: یعنی چی رابطمون در چه حد بوده؟! تو که از همه چی با خبری! نکنه به من اعتماد نداری؟!

متوجه شدم که از حرفم طور دیگه برداشت کرده. سریع گفتم: اشتباه برداشت نکن.. منظورم این بود که چی شد که مهناز عاشقت شد؟

اخماش از هم باز شد ولی هنوزم جدی بود.

رادین- ماجراش طولانیه! بعد از وقت اداری با هم می ریم بیرون برات تعریف می کنم.

- یعنی انقدر طولانیه که الان نمی گی؟!

- نه خیلی ولی ممکنه ذهنت مشغول بشه.. بذار برای اخر وقت.

سرمو تکون دادم و موافقت کردم. بقیه ناهار رو در سکوت خوردیم. یه جورایی پشیمون شدم این سؤالو ازش پرسیدم..یکم تو خودش رفته بود!

romangram.com | @romangram_com