#هر_دو_باختیم__پارت_288
- چرا.. دیشب باهام حرف زد. می خواست مطمئن بشه که مهناز دختر نبوده!
- خب جالا می خواد چی کار کنه؟
- گفت می ره پیش عمو و باهاش حرف می زنه و تهدیدش می کنه اگه مهناز پاشو از تو زندگی من بیرون نکشه از شکایت می کنه!
- یعنی عموت قبول می کنه؟
- نمی دونم.. شاید! شاید اگه بفهمه دخترش چجور ادمیه با ما راه بیاد!
رسیدیم به شرکت. پله های رو با شوخی و خنده بالا رفتیم. الهام اومده بود. اخلاقش یکم بهتر شده بود. البته هر از گاهی بهم تیکه می نداخت... خوب می شناختمش.. ادمی نبود که به راحتی اشتباه کسی رو فراموش کنه!
توی اتاقم نشسته بودم و یکی از نقشه ها جلوی روم باز بود ولی فکر جای دیگه بود. تو فکر مهناز و رادین بودم!
" چرا همه اصرار داشتن این دوتا به هم برسن و بعد یهو تغییر موضع دادن؟!
" چرا مهناز از اول به کسی دلبسته شده که بهش هیچ علاقه ای نداشته!
" حتما یه چیزایی هست که من ازش بی خبرم.
نزدیکای ظهر بود که در اتاقم به صدا در اومد.
- بفرمائید.
رادین وارد شد.
romangram.com | @romangram_com