#هر_دو_باختیم__پارت_287
خندیدم و گفتم: چیه چشم نداری ببینی خودمو واسه شوهرم خوشگل می کنم؟!
ترانه- تا باشه از این حسادتا!
مادرم- ترانه باهاش کل کل نکن بذار بره رادین پایین معطله!
سریع پوتین های سفیدم رو پوشیدم و از پله ها رفتم پایین. درست جلوی در نگه داشته بود از ماشین پیاده شده بود و به در سمت شاگرد تکیه زده بود. به محض این که منو دید سوت کش داری کشید و اومد رو به روم ایستاد و گفت: امروز قراره رئیسمو به شرکت برسونم یا عروسمو!
با شیطنت گفتم: انتخاب با خودته!
- خیله خب من عروسو انتخاب می کنم.. ولی عروس خانم باید بدونی من یه رئیس خیلی بد اخلاق دارم که اگه یه ذره دیر برسم سرم غر می زنه. پس باید عجله کنیم.. چون من حسابی دیرم شده.
اخمامو کشیدم تو هم یقۀ پیراهنشو اروم گرفتم و گفتم: منظورت اینه من غر غرو هستم؟!
چند بار ابروشو انداخت بالا و گفت: من نگفتم تو.. گفتم رئیسم.. تو خیلی کوچیک تر از اونی هستی که رئیسم باشی!
یقشو بیشتر کشیدم اخمم هم غلیظ تر شد. بلند خندید و گفت: حال میکنم وقتی به راحتی می تونم حرصتو در بیارما!!
فهمیدم فقط داره اذیتم می کنه. یقشو ول کردم و کمی هولش دادم عقب. دوباره خندید و در جلو رو برام باز کرد و سوار شدم.
رادین- چه خبر از خونتون؟! حال بابات بد نشد که؟!
- نه.. البته چون حقیقت یه چیز دیگه بود اروم شده بود.. خونۀ شما چی؟ بابات حرفی نزد بهت؟
romangram.com | @romangram_com