#هر_دو_باختیم__پارت_283


عمو محمد- من باور نکردم باباجون.. اگرم می گم میریم پزشکی قانونی فقط محض بسته نگه داشتن دهن بقیس.. ترسی نداریم.. فقط قراره حرفامونو بهشون ثابت کنیم!

مهناز- اخه چی نیازی به این کاره؟ وقتی بقیه حرفاشون دروغه پس حتما این یکیش هم دروغه دیگه! اصلا مسخره نیست.. من بلند شم دو روز پیش برم خونه ترنم اینا که چی.. که بهش بگم چون دست از رادین نکشیدی می خوام حالتو بگیرم؟

رادین- برای این یکی مدرک دارم.. اینو نمی تونی انکار کنی!

مهناز- برو بابا.. مدرکت کجا بود؟!

رادین- ببین مهناز اگه تا حالا ساکت بودم فقط به خاطر ترنم بوده چون نمی خواستم بلایی سرش بیاد ولی حالا که خودش هم میخواد تو روت وایسه منم کنارش می ایستم و ازش حمایت می کنم.

بعدم دست کرد تو جیبش و گوشیش رو در اورد. کمی باهاش ور رفت و بعد از چند ثانیه صدای اشنا و دیالوگی اشنا پخش شد!

- این اشغال این جا چی می خواد؟!

" صدای رادینه! مال دو روز پیشه که مهناز اومده خونمون!

صدای ضبط شده تا همون لحظۀ اخری که مهناز رفت ادامه داشت. واقعا حالش گرفته شده بود. رنگ و روش بیشتر از قبل پرید. عمو محمد حسابی کبود شده بود. محمود خان هم از عصبانیت قرمز شده بود. از نفس های بلند و صداداری که می کشید مشخص بود خیلی عصبانیه!

محمود خان- که حالا دیگه من و خانوادم احمقیم دیگه!!

مهناز هیچ جوابی به این حرف نداد. ته دلم یه شیرینی خاص احساس می کردم. این شرینی به وجود اومده ناشی از ضایع شدن مهناز بود. جلوی یه لبخند قشنگ رو گرفتم و به جاش یه پوزخند روی لبم نشست.

محمود خان رو به عمو محمد گفت: ببین برادر من... تو خودت خوب رادین منو می شناسی.. می دونی اهل این جور کثافت کاریا نیست.. ولی دختر خودتو چی؟ به نظرت خوب شناختیش؟! اگه فکر می کنی خوب شناختیش فردا ببرش پزشکس قانونی! حتما پزشکای اون جا بیشتر از من و تو سرشون می شه!


romangram.com | @romangram_com