#هر_دو_باختیم__پارت_284

عمو محمد بدون این که کلام دیگه حرف بزنه دست مهنازو گرفت و رفت بیرون. حالا همۀ نگاه ها بین من و رادین که با فاصله از هم ایستادیم رد و بدل می شد.

رادین- چرا این طوری نگامون می کنین؟!

زهره جون نگاه شماتت باری به هر دومون انداخت و گفت: اخه این چه دروغی بود که گفتین؟! فکر ماهارو نمی کنین ؟

رادین- چی کار کنم مادر جون؟ مهناز تهدید کرده بود.. نمی شد ریسک کرد.. ممکن بود واقعا بلایی سر ترنم بیاره.. الانم اگه ترنم زبون باز نکرده بود من حرفی نمی زدم!

پدرم- به چه قیمتی حاضر شدی سکوت کنی؟! به قیمت این که همه در موردت بد فکر کنن؟ به قیمت این که مجبور بشی با کسی بری زیر یه سقف که بهش علاقه ای نداری؟

رادین نگاهی پر از محبت و احساس به من انداخت و گفت: همه اینا رو حاضر بودم تحمل کنم ولی یه مو از سر ترنم کم نشه!

محمود خان بلند بلند خندید و گفت: افرین پسر عاشق خودم.. البته افرین به عشقت نه به کارت! من نمی دونم شما بچه ها کی می خوان بفهمین اگه حقیقت رو بگین خیلی بهتر از اینه که یه مشت دروغ تحویل خانواده هاتون بدین.

رفتم کنار محمود خان ایستادم و کمی خودمو لوس کردم و گفتم: بابا محمود به خدا من بی تقصیر بودم.. همش تقصیر رادین بود!

اولین بار بود که محمود تابش رو این طوری صدا می کردم. لبخند پررنگی روی لبش نشست و سرمو گرفت تو دستاش و پیشونیم رو اروم بوسید و گفت: می دونم باباجون.. این پسره عقل نداره..

کمی جلو اومد و دم گوشم اروم گفت: بین خودمون بمونه.. خیلی ترسوئه.. واسه همین زود پا پس می کشه.

دو زدیم زیر خنده. رادین جلو اومد و دستمو گرفت و کشید طرف خودش و گفت: باباجون نداشتیما!! شما برو پیش زهره خانوم خودت حرفای در گوشی بزن.. این زن منه!

بابا محمود- خب بابا.. نخوردمش که! داشتم ازت تعرریف می کردم.

با این حرف چشمکی به من زد. هر دو دوباره زدیم زیر خنده. تا به حال محمود تابش رو انقدر شیطون ندیده بودم.. حقیقتا فکر نمی کردم همچین رویی هم داشته باشه!!!

romangram.com | @romangram_com