#هر_دو_باختیم__پارت_281


ادامۀ داستان رو گفتم.

- مهناز اومد سراغمون. رادین خوب می دونست چی کار کنه مهناز با من کاری نداشته باشه.

در همون حال که تو چشمای رادین خیره شده بودم و به سمتش می رفتم گفتم: و رادین به خاطر من به یه رابطۀ اجباری تن داد...

درست رو به روش قرار گرفت.. هم چنان چشم تو چشم. ادامه دادم.

- رابطه ای که مهناز هیچی چیزیش رو توش از دست نداد.

رادین- ولی نزدیک بود تو این رابطه من تو رو از دست بدم.

صدا داد عمو محمد باعث شد ارتباط چشمی من و رادین با هم قطع بشه!

" هه.. عمو محمد... چه خودمونی شدم! حالا خوبه طرف به خونم تشنس.

" خب باشه.. من که باهاش پدر کشتگی ندارم.. با دختر عزیزش مشکل دارم.

عمو محمد- صبر کنین ببینم.. یعنی چی؟ من دارم می گم تکلیف دختر منو معلوم کنین شما دو تا حرفای عاشقونه برای هم می زنین؟!

" چه بی جنبس این عمو محمد؟! ما کجای حرفمون عاشقانه بود؟!

رادین منو کنار زد و رفت رو به روی عموش ایستاد و با جسارت توی چشماش زل و رد و گفت: عمو جون مثل این که نشنیدین ترنم چی گفت؟! مهناز چیزیو از دست نداده که من مسؤلش باشم!


romangram.com | @romangram_com