#هر_دو_باختیم__پارت_280

مهناز- چی قراره روشن بشه؟ فکر کنم همه چی به اندازۀ کافی واضح هست که نیاز به توضیح نباشه!

حتی در مقابل مهنازم که دلم می خواست گردنشو بذارم زیر گیوتین خونسردیمو حفظ کردم و گفتم: چرا مهناز جان یه چیزایی احتیاج به توضیح بیشتر داره!

و برای این که مجبور به سکوتش کنم در ادامه گفتم: تو که ترسی نداری! اخر قضیه به نفع توئه.. یعنی کلا همه چی حق به جانب توئه.. غیر از اینه؟

تنها جوابش به این حرفم یه نگاه پر از حرص و اخطار بود. ولی نمی دونست من برای اخطاراش تره هم خورد نمی کنم.

وقتی دیدم جمع کاملا ساکت و منتظر به من چشم دوخته شروع کردم. دقیقا از همون اولش!

- درست یک ماه پیش بعد از شبی که رادین اومد خواستگاری من.. مهناز سر و کلش دم شرکت پیدا شد. همون روز چهار چرخ ماشین من پنچر شده بود. وقتی رادین فهمید مهناز هم این جا بوده نگران شد. یه جورایی مطمئن بود کاره مهنازه! تو این یک ماه من به نگرانی هاش بی اهمیت بودم چون به نظرم میومد مهناز ادمی نیست که بتونی بلایی سر کسی بیاره. تا این که دو روز پیش رادین اومد خونمون. دستشویی بود که دیدم زنگ در ورودی رو می زنن. با خودم گفتم حتما یکی از اهالی ساختمونه. ولی وقتی درو باز کردم با مهناز و پسری رو به رو شدم که دیشب فهمیدم اسمش سیامکه. اومده بود یه بلایی سرم بیاره. ولی چون رادین خونه بود خومو نباختم.

رادین اون روز کاری کرد که مهناز بدون این که با من کاری داشته باشه از خونه بره بیرون ولی تهدید کرد که هر طور شده حال منو می گیره. تا این که شما این عقد رو راه انداختین. وقتی از اتاق رادین اومدم بیرون و دیدیم هیچ کس نیست تصمیم گرفتم برم خونۀ خودمون. ولی رادین مخالف بود.. و مخالفتش فقط به این خاطر بود که می دونست من خونه تنهام و از این بابت نگران بود. اما وقتی دید من اصلا این جا راحت نیستم قبول کرد منو ببره خونه. منو رسوند ولی خودش نرفت. دم در مونده بود. با خودم گفتم حتما یه ساعت منتظر می مونه و می ره ولی ساعت ها گذشت و رادین نرفت. از سنگ که نیستم. دلم براش سوخت.. بهش گفتم بیاد بالا. شامو خوردیم. مشغول حرف زدن بودیم که موبایل رادین زنگ خورد. یه شماره نا اشنا بود. نمیخواست جواب بده.. بهش اصرار کردم .. قبول کرد جواب بده. پشت تلفن خانمی گفت مهناز تصادف کرده.. گفت خانوادش مسافرتن.. گفت مهناز به یه عمل فوری نیاز داره.. یه عمل که مجوزشو باید رادین امضاء کنه.

رادین خیلی راحت به دختره که اون ور خط بود گفت به من ربطی نداره و با یکی دیگه تماس بگیره. ولی دوباره اون دختر تماس گرفت. وقتی ماجرا رو فهمیدم بهش گفتم درسته که مهناز دشمنته ولی الان وقت لج و لج بازی کردن نیست.. گفتم جونش در خطره باید بری.

بالاخره راضیش کردم. اما دلش اروم نبود.. نمی خواست تنهام بذاره. اصرار داشت منم باهاش برم ولی قبول نکردم. به محض این که پاشو از در خونه بیرون گذاشت در خونه به صدا در اومد.. به خیال این که حتما چیزی رو جا گذاشته و برگشته بر داره بدون این که نگاه کنم درو باز کردم.. ولی جای رادین ادم مهناز پشت در بود... همون سیامک.. امشب دیگه رادینی نبود که بتونه ازم دفاع کنه.

بی هوشم کرد. چشمامو که باز کردم خودمو تو یه زیرزمین سرد و نیمه تاریک با دستای بسته دیدم. رادین هم رو یه صندلی دیگه بسته شده بود. نمی دونم رادین رو چطوری گیر انداختن.

به سمت رادین برگشتم.

- راستی رادین.. چطوری گرفتنت؟!

رادین- قبل از این که سوار ماشین بشم سامان وارد ماشین شده بود. تا در ماشینو بستم یکی از پشت یه دستمال گذاشت رو دهان و بینیم و بی هوش شدم.

romangram.com | @romangram_com