#هر_دو_باختیم__پارت_279
دوباره صدای اقا محمد بلند شد.
- چرا ساکتی محمود خان؟ هان؟! دِ حرف بزن! بگو حالا با دخترم چی کار کنم؟!
محمود خان انقدر شوکه بود که نمی دونست باید چی بگه.. فکر نمی کردم ادمی مثل محمود تابش جلوی چیزی کم بیاره اونم انقدر به شدت که حتی زبونش هم بند بیاد!!
دیدم اگه نخوام چیزی بگم همه چی حق به جانب مهناز تموم می شه برای همین کمی خودمو جمع و جور کرد و قدمی به سمت اقا محمد برداشتم و گفتم: سلام اقا محمد.. یا بهتره عمو جون صداتون کنم.. عموی شوهرم عموی منم می شه دیگه نه؟!
با این حرفام خونش به جوش اومد. حرفام بد نبود احتمالا به این دلیل جوش اورد که دید تو این اوضاع پیش اومده من دنبال معرفی کردن خودم بهش هستم.. البته خیلی طول نکشید که حرفاش مهر تأیید به افکارم رو زد.
خندۀ عصبی کرد و گفت: ااا.. پس عروسی که رادین دختر منو بهش فروخت توئی؟! اگه توئی بذار یه چیزی رو خوب بهت بفهمونم. دیگه رادین شوهر تو نیست. یعنی من نمی ذارم.. ابروی دخترمو برده باید پای کاری که کرده بایسته!
با این که حفظ کردن خونسردیم تو این موقعیت سخت بود اما تونستم خودمو کنترل کنم.
خیلی اروم و با ارامش گفتم: عمو جان بهتر نیست اول شرایط رو بررسی کنین بعد حرف بزنین؟!
محمود خان جلو اومد و گفت: صبر کنین ببینم.. مگه تو همین الان نگفتی حرفات دروغه؟ پس این جا چه خبره؟!
- درسته حرفامون دروغ بود.. یعنی اون داستان دروغ بود. در واقع رادین از روی میل با مهناز رابطه نداشته فقط از روی اجبار و به خاطر من بوده!
با حرفام بیشتر گیج شدن. خودم ادامه دادم. کمی از استرس و لرزش صدام کم شده بود.
- اگه اجازه بدین همه چیو از اول بگم تا کاملا براتون قضیه روشن بشه.
romangram.com | @romangram_com