#هر_دو_باختیم__پارت_277


" اوه فکر کنم همه از دستمون شاکی هستن!

اب دهنمو قورت دادم تا راحت تر حرف بزنم.

- من و رادین بهتون دروغ گفتیم.

تازه که زبون باز کردم متوجه شدم صدام می لرزه!!

پدرم- خب اینو که هم ترانه برامون رو کرد هم با دادی که خودت بالا کشیدی فهمیدیم.. ولی چرا؟!

به رادین نگاه کردم. گفتن حقیقت چندان هم کار ساده ای نبود! انتظار داشتم کمکم کنه... ولی چه انتظار بیجایی داشتم.. اون از خداش بود من حرفی نزنم اون وقت الان می خوام کمکم هم کنه!!

داشتم فکر می کردم چطور شروع کنم و چی بگم که با صدای نسبتا بلند بابام از جا پریدم.

پدرم- الان وقت سکوت نیست ترنم... این همه ادمو برای چی گذاشتین سر کار؟!

چشمام گرد شد.. تا حالا بابام همچین دادی نکشیده بود!

" اگر دلیل اصلی این کارمون رو بفهمن قطعا این طوری باهامون بر خورد نمی کنن!

" راهی رو که رفتم نمی تونم بر گردم.. گرچه قصد بازگشتم ندارم.. فقط باید حواسم رو متمرکز کنم.

نفس عمیقی کشیدم تا بیشتر به خودم مسلط بشم. اومدم حرف بزنم که صدای زنگ در حرفمو مانعم شد.


romangram.com | @romangram_com