#هر_دو_باختیم__پارت_276
" ولی الان وقت جواب دادن به این سؤال نبود.. چون هنوز خودم با خودم درگیر بودم.
نمی شد بهش هیچ جوابی هم ندم.
- ببین رادین قرار شد من به خودم فرصت بدم و بعد یه تصمیم در موردت بگیرم.. بعدشم.. تو اگه الان در مقابل کار مهناز سکوت کنی و بذاری اون بازیو پیش ببره مجبور می شی باهاش ازدواج کنی..
پرید وسط حرفم و گفت: این کارو می کنم که تو در امنیت باشی!
- من و تو ترسو نیستیم رادین پس جلوش می ایستیم.
اینو گفتم از در اتاق زدم بیرون. دنبالم دوید و بازومو گرفت.
رادین- نکن ترنم.. بذار این قضیه همین طوری تموم بشه.. واقعا نمی خوام بلایی سرت بیاد!
برای این که راه بازگشت رو روی خودم و اون ببندم صدام رو بردم بالا.. طوری که مطمئن بودم پایین همه می شنون.
- ولم کن رادین.. بذار بهشون بگم حرفامون همش دروغ بوده!
دستش دور بازوم شل شد. صدای بلندم کار ساز شده بود. همه پایین پله ها ایستاده بودن.
محمود خان جلو اومد.
محمود خان- شما دو تا معلوم هست دارین چی کار می کنین؟ این چه بازیه که راه انداختین؟!
رادینم رسید پایین پله ها.. هنوز با چشماش ازم التماس مس کرد حرفی نزنم. همه جمع رو از نظر گذروندم.. همه اخماشون تو هم بود. حتی زهره جون که همیشه می خندید.
romangram.com | @romangram_com