#هر_دو_باختیم__پارت_273


همه نگاهی به هم انداختن. توی دلم از این که ترانه گیر داد بهمون خوشحال شدم. چون این طوری می تونستم دوباره جرأتمو جمع کنم و حرف حقیقت رو بزنم.

رادین خودشو نباخت و گفت: منظورت از حقیقت چیه؟ مگه قراره اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه؟!

ترانه- اره اتفاقاتی که شما دوتا پنهانش کردین!

مادرم- چی می گی ترانه؟ تو از چیزی خبر داری که ما بی خبر باشیم؟





ترانه سرشو به نشانۀ مثبت تکون داد و گفت: دیشب اصلا ترنم و رادین خان این جا نبودن.. این یه دروغ!

رادین نگاهی به من انداخت. سریع نگاهمو ازش گرفتم. می ترسیدم با نگاهش مجبورم کنه کاری رو که قبلا گفته انجام بدم... یعنی سعی کنم دروغ هامون رو واقعی جلوه بدم.

مادرم خواست حرف بزنه که ترانه دستشو به نشانۀ سکوت بالا اورد و خودش ادامه داد.

- رکسانا یادت میاد دیشب که به ترنم زنگ زدم چی گفت؟

رکسانا اشکاو پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت: اره یادمه.. گفتی که ترنم رفته خونه خودتونه.

ترانه سری در تأیید حرف رکسانا تکون داد و ادامه داد.


romangram.com | @romangram_com