#هر_دو_باختیم__پارت_271
رادین- با این وضعیتی که پیش اومده تنها یه راه می مونه!
همۀ نگاه ها روی رادین بود و نگاه رادین روی من. من می دونستم چی میخواد بگه.. ولی چرا انقدر زود؟ چر انذاشت کسی ازش دفاع کنه؟!
سرشو انداخت پایین و گفت: باید از هم جدا بشیم.
با این حرف زهره خانم یه دفعه روی زمین نشست. فکر کنم دیگه پاهاش تحمل وزنشو نداشت. درست مثل من.. دلم می خواست همین وسط ولو بشم. ولی الان باید محکم باشم و خودمو سنگ دل نشون بدم. چه کار سختی!
" اه لعنت به من! اخه چرا نمی تونم واقعا سنگ دل باشم؟!
" چه اجباری چه واقعی رادین با مهناز رابطه داشت.. پس باید ازش متنفر باشم!
هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نمی داد. تنها چیزی که حرکت می کرد اشکای من بود که بی اختیار پایین می اومد.
یه دفعه بابای من به سمت رادین حمله ور شد. در حالی که یقۀ لباس رادین رو گرفته بود و جلو عقب می کرد با داد و فریاد گفت: فقط همین.. فقط همینو داری بگی؟ حالا که اسمت رفته تو شناسنامه دخترم؟
بالاخره رادینم تسلیم شرایط شد و اشکش روانه شد. اولین بار بود که گریه کردنش رو می دیدم!
با صدای لرزون گفت: نگران شناسنامش نباشین.. اشنا دارم درستش می کنم.
بابا دستشو برد با که بزنه تو صورتش که با صدام متوقفش کردم.
با التماس گفتم: نه بابا.. تو رو خدا نزن!
romangram.com | @romangram_com