#هر_دو_باختیم__پارت_270

تا زهره جون برگشت سمت من رادین شروع کرد.

رادین- من دیشب از ترنم خواستم با هم تو یه اتاق بخوابیم ولی اون قبول نکرد. منم نمی تونستم با یه دختر تو یه خونه تنها باشم و بی تفاوت بمونم. چون حسابی حالم خراب شده بود به مهناز زنگ زدم و ازش خواستم همو ببینیم. اونم از خدا خواسته قبول کرد. وقتی از خونه اومدم بیرون ترنم منو دنبال کرده و ...

دیگه ادامه نداد سرشو انداخت پایین. شنیدن مجدد اون مزخرفات حالمو بد کرده بود. همه با دهن باز به رادین نگاه می کردند. حتی خانواده من با این که تو خونه این ماجرا رو براشون تعریف کرده بودم بازم شوکه شده بودن.. احتمالا انتظار داشتن رادین غیر از اینو بگه.. شاید امیدوار بودن من دروغ گفته باشم!!

سکوت پیچیده تو خونه با صدای کشیدۀ محکمی که محمود خان به رادین زد شکسته شد! رادین هیچ حرفی نزد.. حتی صداش هم در نیومد. کشیدۀ دوم رو هم خورد و بازم بی حرکت بود.

دلم براش سوخت.. آش نخورده و دهن سوخته!

صدای فریاد محمود خان باعث شد از جا بپرم.

محمود خان- من تو رو این طوری بار اوردم.. انقدر سست و ضعیف؟!

صدای لرزون رکسانا توجه همه رو به خودش جلب کرد.

رکسانا- دروغه.. من باور نمی کنم.. این حقیقت نداره.. رادین این کارو نکرده! اون موقعش که مهناز براش هزار جور ادا و عشوه میومد و رادین هیچ تعهدی به هیچ کس نداشت خام نشد.. داداش من انقدر ضعیف نیست که تنها بودن با یه دختر از پا درش بیاره!

" حق داری رکسانا.. حق داری... از داداشت دفاع کن.. اون پاکه! تن به یه رابطۀ اجباری داده!

" اما ای کاش به همون رابطه هم تن نمی داد!

ترانه رفت سمت رکسانا و سعی کرد ارومش کنه.

رادین دستی به سر و صورت و گردنش کشید و زبون باز کرد.. اما این بار با صدایی متفاوت.. صداش گرفته بود. ظاهرا این بار نتونست بغضشو پنهان کنه!

romangram.com | @romangram_com