#هر_دو_باختیم__پارت_269


محمود خان وقتی دید رادین حرفی نمی زنه از اون گذشت و اومد رو به روی من ایستاد.

محمود خان- ترنم تو بگو چی شده؟ بگو چی شده که مثل ابر بهار اشک می ریزی؟!

" بازم مثل همیشه.. جواب گوی نهایی من باید باشم!

" چی می شد خودت جواب سؤال باباتو می دادی که من مجبور نباشم دوباره اون چرندیات رو به زبون بیارم!

داشتم با خودم کلنجار می رفتم زبون باز کنم که رادین به حرف اومد.

" خوبه.. ظاهرا این بار خدا صدامو شنید!

رادین- هیچی بابا جان.. ترنم از من انتظار داره با یه تیکه چوب فرقی نکنم.. ولی من نمی تونم.

" خوش به حالش چه راحت خودشو کنترل کرده بود که صداش نلرزه!

" ولی نه.. فکر کنم شرایط اون از من سخت تر بود! حداقل من خودمو با گریه خالی می کردم.. ولی اون مجبور نقش یه سنگ دل رو بازی کنه!

زهره جون- یعنی چی رادین جان؟ واضح تر بگو.

بازم رادین سکوت کرد.

" تو رو خدا رادین.. خودت بگو.. نذار از من بپرسن!


romangram.com | @romangram_com