#هر_دو_باختیم__پارت_268

پدرم با عصبانیت گفت: برین از پسرتون بپرسین.

زهره جون- رکسانا جان برو رادینو صدا بزن بیاد ببینم چی شده!!!

تا اومدن رادین بابا سکوت کرد. به محض این که اومد بابام رفت مقابلش ایستاد. فکر می کردم همون آن یه کشیده نثارش کنه.. ولی خدا رو شکر این کارو نکرد. ولی اون دادی که سرش زد از کتک زدن هم بدتر بود!

پدرم- ترنم چی می گه؟ ها؟!

رادین نگاه بی تفاوتی به من انداخت. بر عکس من اون کاملا به خودش مسلط بود.

رادین- من نمی دونم.. مگه علم و غیب دارم؟ حالا چی گفته؟!

پدرم- در مورد رابطت با مهناز!

محمود خان رفت کنار بابا و گفت: رابطۀ رادین با مهناز خیلی وقته تموم شده.. شما هم که ازش خبر داشتی! پس الان مشکل چیه؟!

بابام پوز خندی زد و گفت: ولی من فکر نمی کنم از این رابطه خیلی گذشته باشه!

به سمت من برگشت و ادامه داد: درست نمی گم ترنم جان.. فکر نکنم بیست و چهار ساعت هم شده باشه!

محمود خان یکم گیج شده بود. نگاهی به رادین که قیافۀ بی تفاوتی به خودش گرفته بود انداخت.

محمود خان- جریان چیه رادین؟!

رادین سکوت کرده بود. احساس کردم پشت این قیافه ساکت و بی تفاوت بغضی عذابش می ده.. شاید علت سکوتش همین بود. شاید می ترسید اگه زبون باز کنه بغض توی صداش بی تفاوتی ظاهرش رو رسوا کنه.

romangram.com | @romangram_com