#هر_دو_باختیم__پارت_267


" اگه زبون باز کنه می فهمن دروغ گفتم!

" اصلا بهتر.. خدا کنه زبون بیاد تا همه بفهمن این حرفا همش دروغه نه چیز دیگه!

" ای خدا.. امان از دست من.. خودمم هم نمی دونم چی می خوام.. بالاخره به هم خوردن این ازدواجو می خوام یا پایداریشو؟!

بابا با عصبانیت از ماشین پیاده شد و درو به هم کوبید. انقدر عصبی بود که حتی سویچ رو هم از روی ماشین برنداشت. ترانه در ماشین رو قفل کرد. وقتی زنگو زدیم خیلی طول نکشید که درباز شد.

رکسانا به استقبالمون اومد. ولی تو چهرش تعجب بود. احتمالا انتظار نداشت انقدر زود دوباره به دیدنشون بریم. اما به محض این که نگاه گریون من و قیافل عصبانی بابام رو دید فهمید خبریه.. اونم نه یه خبر خوب! لبخند روی لبش ماسید و جاش رو به کمی اضطراب داد.

بابام با صدای گرفتش گفت: برو بگو اون داداش نامردت بیاد پایین.

محمود خان- چی باعث شده ما به این به زیارت مجدد شما نایل بشیم؟!

با با عصبانیت و حرص گفت: هرزگی پسرت!

اخمای محمود خان تو هم رفت.

محمود خان- احترام خودتو نگه دار و درست حرف بزن.

زهره جون با قیافه ای کاملا نگران جلو اومد.

زهره جون- جریان چیه؟


romangram.com | @romangram_com