#هر_دو_باختیم__پارت_264

" یه مشت دروغ که رادین یادم داده بود.. دروغایی که برای حفظ جون من ساخته بود؟!

" یعنی بابام طاقت شنیدنشو داره؟

یه بار دیگه صدای رادین تو گوشم جون گرفت " ترنم اگه اینایی که می گم رو بگی از شر مهناز در امان می مونی.. اگه نتونی نقشه رو درست اجرا بکنی و من و تو از هم جدا نشیم سایۀ شوم مهناز تا ابد روی سرمونه.. نمی خوام حتی یه مو از سرت کم بشه.. پس در زدن حرفات دقت کن! نگران شناسنامت هم نباش.. خودم اشنا دارم و یه شناسنامه جدید برات می گیرم تا بتونی زندگی ارومی رو داشته باشی."

" اخه چرا رادین که همیشه قوی و استوار بود تو این یه مورد کم اورد؟!

" چرا انتظار داشت به راحتی کنار بکشیم؟!

پدرم- ترنم با تو بودما.. میگم چی شده؟

به سختی بغضمو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: بابا رادین به من خیانت کرد!

چشمای همه گرد شد. بابا روزنامه رو کنار گذاشت و اومد رو به روم ایستاد.

پدرم- چی داری می گی تو؟ خیانت چیه؟

به هق هق افتادم. میون همون هق هق گفتم: بابا.. رادین... دیشب .. با مهناز.. بود!

هق هق هام به خاطر دروغی بود که داشتم پشت سر رادین می گفتم..اخمای بابام به شدت تو هم رفت. ولی چشمای ترانه و مامانم همچنان گرد بود.

مادرم- معلوم هست چی می گی؟ مگه تو دیشب خونۀ رادین اینا نبودی؟

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم.

romangram.com | @romangram_com