#هر_دو_باختیم__پارت_263
- از این جا که رفتیم بیرون بهت میگم.
***
دم در خونه از آژانس پیاده شدم. یه بار دیگه دیگه به رادین نگاه کردم. یه دنیا غم توی چشماش بود. خواستم زنگ بزنم که صداش مانعم شد.
رادین- ترنم حرفایی رو که با هم زدیم فراموش نکن.. همۀ اونایی رو که بهت گفتم رو بهشون بگو.
سرمو تکون دادم و زنگو فشار دادم. طولی نکشید که در باز شد. در آپارتمان رو برام باز کرده بودن. وارد شدم. هیچ کس جلوی در نبود. صدای بابا رو از تو سالن شنیدم.
پدرم- خوب برای خودتون میرین می گردین اونم بدون خبر!
وارد سالن شدم. مثل همیشه بابام سرش به روزنامه خوندن گرم بود. با صدای مامانم سرم به سمت آشپزخونه چرخید.
مادرم- خاک به سرم.. این چه قیافه ایه؟!
بابام سرش رو بلند کرد. اخماش در هم رفت.
پدرم- چی شده ترنم؟ چرا گریه کردی؟ چرا گوشۀ لبت پاره شده؟
دوباره اشکام سر باز کرد. می خواستم حرف بزنم ولی بغض چندان راه گلومو بسته بود که نفس کشیدن رو هم برام محال کرده بود چه برسه به حرف زدن. ترانه هم از اتاق بیرون اومد.
" باید حرف بزنم ولی اخه چی بگم؟
romangram.com | @romangram_com