#هر_دو_باختیم__پارت_262
رادین- بیرون نه! ترنم همین جا می مونه.. سیامک بره بیرون بهتره!
مهناز- باید بمونه که از ترنم مراقبت کنه تا کار احمقانه ای نکنه.
رادین- نمی کنه.. بفرستش بیرون!
مهناز بالاجبار سیامک رو بیرون فرستاد.
ای کاش رادین می ذاشت برم بیرون. طاقت دیدن این همه هرزگی رو نداشتم.. حالم بد شده بود. هر چقدر هم که گوشامو گرفته بودم بازم بی فایده بود. صدای مهناز رو می شنیدم.
احساس کردم صداش قطع شده. اروم گوشامو ول کرد. انقدر محکم گرفته بودمشون بی حس شده بودن. اروم چشمامو باز کردم.
کارشون تموم شده بود. مهناز بی حال شده بود. می دونستم رادین دوست نداره تو اون وضع ببینمش برای همین دوباره رومو برگردوندم. اشکایی که تا الان جلوشونو گرفته بودم راهشونو روی گونه هام پیدا کردن.
صدای گرفتۀ رادین رو شنیدم.
رادین- ببخشید که مجبورت کردم این وضعو تحمل کنی.. ولی اگه می رفتی بیرون معلوم نبود اون سیامک عوضی باهات چی کار کنه!
با بغض گفتم: رادین چرا به حرف مهناز گوش کردی؟ چرا کاری رو که اون می خواست انجام دادی؟ چرا قول دادی که باهاش بمونی؟!
رادین- برای این که اگه به دلش راه نمی رفتم یه بلایی سر تو میاورد.
تو دلم گفتم میاورد که میاورد.. به درک! لااقل تو دردسر نمی افتادی!
- حالا چی می شه؟
romangram.com | @romangram_com