#هر_دو_باختیم__پارت_259
به سیامک اشاره کرد و اومد دستای رادینو باز کرد.. سیامک اصلا خوشحال به نظر نمی رسید!! شاید به این دلیل بود که نتونست به من دست درازی کنه!
رادین از جاش بلند شد و دستشو دور کمر مهناز حلقه کرد و اونو به خودش فشرد. خواستن با هم برن بیرون که رادین ایستاد و گفت: مهناز مطمئن باشم با ترنم کاری نداری!
مهناز با حرص گفت: اه.. دیگه داری زیادی حساسیت نشون می دیا!!
رادین- اصلا مگه قرار نبود شاهد رابطمون باشه.. پس چرا با خودمون نمیاریش بالا؟!
مهناز نگاه پر حرصی به من کرد. می دونستم اگه الان رادین نبود حتما یه بلای اساسی سرم میاورد. ته دلم خدا رو شکر می کردم که رادین منو یادش نرفت و منو این جا تنها نذاشت.
مهناز- با این که می دونم فقط برای اینکه تنها نباشه می گی بیاد بالا ولی قبول می کنم.. جدا می خوام رابطه داشتن منو با تو ببینه! چون تو چشماش علاقه ای که نسبت به تو داره رو می بینم.. می دونم براش عذاب اوره.. پس قبول می کنم.
بعد با سر به سیامک اشار ه کرد. اون هم منو از صندلی باز کرد هر دو بازوم رو از پشت گرفت و به سمت جلو هولم داد. واز اون زیر زمین سرد و تاریک وارد باغ شدیم. نور زیاد چشممو اذیت کرد. نمی دونم ساعت چند بود ولی احتمالا اول صبح بود. چون هوا خیلی سوز داشت. هنوز یکم سرم گیج می رفت. اگه سیامک زیر بغلم رو نگرفته بود پخش زمین می شدم.
یه امارت نه چندان بزرگ ولی نو ساز جلوی روم نمایان شد. تقریبا بین اون زیر زمین تا امارت پنج دقیقه راه بود. به محض این که جلوی در رسیدیم مهناز چند تقه به در زد و بعد از چند ثانیه یکی درو باز کرد. وقتی داخل شدم تازه چهرۀ اون کسی که درو باز کرده بود دیدم. پسری بود که شباهت زیادی به سیامک داشت.. شاید داداشش بود!
با صدای مهناز چشم از پسره گرفتم.
مهناز- سامان برامون شراب بیار.
اون پسره که تازه فهمیدم اسمش سامانه سری در اطاعت از حرفش تکون داد. وارد اتاق شدیم. تقریبا اتاق تر و تمیزی بود. یه تخت دو نفرۀ توی اتاق بود. روی میز ارایش اتاق وسایل زیادی نبود. یکی دو تا عطر و یه رژ.
بلافاصله بعد از ورودمون به اتاق سامان یه شیشه شراب اورد و گذاشت روی میز. دست از برانداز اتاق کشیدم و به مهناز و رادین چشم دوختم. مهناز با حالت خاصی به رادین نگاه می کرد. رادین هم به مهناز خیره بود ولی مثل مهناز توی نگاهش حرارت نبود.. نبایدم حرارتی باشه.. کارش از روی خواستن نبود از روی اجبار بود.
romangram.com | @romangram_com