#هر_دو_باختیم__پارت_258
مهناز نگاهی به من انداخت و بعد نگاهی به سیامک که با اخمای در هم به اونا خیره شده بود کرد. کمی لبشو کجو کوله کرد. ظاهرا داشت فکر می کرد چی کار کنه بهتره! فکر کردنش هم غیر آدم ایزادیه!!
با تردید تو چشمای رادین خیره شد و گفت: یعنی تو منو می خوای دیگه؟
رادین سرشو تکون داد و گفت: اره دیگه.. گفتم که می خوامت منتها دلم می خواد فقط و فقط مال خودم باشی...
مهناز- ببین رادین من هر چی فکر می کنم نمی تونم بدون این که خودم یه بلایی سر این دختره بیارم ولش کنم بره.. یعنی اصلا راه نداره!
رادین هیچ حرفی نزد. مهناز هنوز در حال فکر کردن بود. بالاخره بعد از دو دقیقه به حرف اومد.
مهناز- باهاش کاری ندارم ولی باید شاهد رابطۀ من با تو باشه! قطعا براش راحت نیست!
رادین نگاهی به من انداخت و بعد از کمی فکر گفت: باشه قبوله!
لبخند رضایت روی لب مهناز نشست. اروم دستشو از پشت گردن رادین جلو اورد و برد طرف دکمۀ لباسش و دو تا دکمه لباسش رو باز کرد.
رادین- صبر کن!
مهناز با تعجب بهش نگاه کردو منتظر موند که ببینه رادین چی می خواد بگه.
رادین- اول دستامو باز کن. اینجا که جاش نیست!
مهناز خندید و گفت: راست می گیا! اصلا حواسم نبود!
" نبایدم حواست باشه.. خر کیف شدی خب!!
romangram.com | @romangram_com