#هر_دو_باختیم__پارت_253
" صدا اشناس! کمی فکر کردم.. اره.. این صدای رادینه!
سر بلند کردم. درد بدی توی گردنم پیچید. رو به روی من به صندلی بسته شده بود! لازم بود گردنمو ماساژ بدم ولی دستم بسته بود. با حرکت جزئی چشمام و کمی چرخوندن گردن خشک شدم فضای نا اشنای اتاق نیمه تاریک و سرد رو تشخیص دادم.
با زبون لبهای خشک شدمو تر کردم و گفتم: ما کجایم رادین؟ چی شده؟
نفسشو با اسودگی بیرون فرستاد و گفت: خدا رو شکر به هوش اومدی! نمی دونم چرا انقدر بی هوش بودی!! نمی دونم بی شرف باهات چی کار کرده! فکر نکنم این همه بی هوشی فقط به خاطر مادۀ بی هوش بوده باشه!!
با گیجی گفتم: کی بی شرفه؟ بی هوش کننده چیه دیگه؟! از چی حرف می زنی؟!
- همش نقشه بود ترنم! مهناز از من و تو هم حالش بهتره!
بازم از حرفش سر در نیاوردم! چرا هر چی می پرسم یه چیز دیگه جواب می ده؟!
رادین- ترنم یادت نیومد؟! البته طبیعیه! معمولا بعد از به هوش اودمدن یه ذره ادم گیجه.. نمی دونه اطرافش چه خبره!
برای جمع کردن تمرکزم تلاش کردم. حرفاشو توی ذهنم تکرار کردم..
" ماده بی هوشی!! خوب بودن حال مهناز!!! نقشه؟!؟!؟!
کم کم یه چیزایی جلو چشمم اومد. یه دفعه چشمام از ترس گردد! تازه یادم اومد چی شده!
رادین وقتی نگاه وحشت زدم رو دید گفت: پس بالاخره متوجه شدی!
romangram.com | @romangram_com