#هر_دو_باختیم__پارت_252

سیامک- حیف که مهناز اجازه نداده باهات کاری کنم وگرنه دلم می خواست همین الان همین جا کارتو بسازم!

" مهناز اجازه نداده؟! یعنی چی؟ مگه اون همینو نمی خواد؟!

انگار ذهنمو خوند. چون بلافاصله گفت: البته فکر نکنی اون نمی خواد بلایی سرت بیاره ها!! اون دلش می خواد همۀ بلاها رو جلوی رادین سرت بیاره!

" آهان پس ازم نگذشته فقط می خواد رادینم باشه که اونم حرص بخوره!

یه دفعه پوی تندی توی بینیم پیچید و کم کم پلکام شل شد و ...

***

با شنیدن زمزمه ای که مدام اسممو صدا می کرد لای چشمامو باز کردم. ولی نتونستم کامل بازش کنم. انگار به هم چسبیده بود. زمزمه ها هر لحظه واضح تر می شد. صدا رو تشخیص نمی دادم فقط می دونم که یکی داره اسممو صدا می کنه!

" فکر کنم یکم نگرانه! همش می پرسه ترنم خوبی؟!

" مگه باید حالم بد باشه؟ من فقط خواب بودم! نبودم؟!

" چرا انقدر سرم سنگینه!

بالاخره با کلی تلاش چشمامو باز کردم. اول همه چی برام تار بود! خواستم با انگشتام چشمامو بمالم ولی هر چی سعی کردم نتونستم دستمو تکون بدم.. طنابو دور دستم احساس کردم.

بازم اون صدا رو شنیدم..

- ترنم خوبی؟ صدای منو می شنوی؟

romangram.com | @romangram_com