#هر_دو_باختیم__پارت_251
- باشه منم الان این دختره رو میارم.
مهناز- باشه بیارش فقط بی هوشش کن.. نمی خوام کل همسایه هاشون بریزن سرمون. گرچه اونا انقدر احمقن که اگه یه بهونه کوچیک بیاری از دستشون خلاص می شی ولی به هر حال نمی ارزه بخوای وقتتو تلف کنی!
- نگران نباش بابا.. به من می گن اقا سیامک.. نه برگ چغندر!
تلفنو قطع کرد. اب دهنمو با ترس قورت دادم. حتی جرأت نداشتم از حال رادین بپرسم. فقط مغزم بهم یه فرمان داد. اونم این بود که زود به سمت اتاقم پناه ببرم.
اما قبل از این که به اتاق برسم موهام از پشت کشیده شد. به شدت پوست سرم کشیده شد. برای این جلوی بیشتر کشیده شدن موهام رو بگیرم ناچار به عقب گرد کردن شدم. تا جایی که تقریبا به پسره که تازه فهمیدم اسمش سیامکه چسبیدم.
صدای پر از تمسخرش توی گوشم پیچید.
سیامک- چرا فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی کوچولو؟!
با نفرت گفتم: کثافت عوضی... ولم کن آشغال!
خندۀ پر حرصی کرد و گفت: به نظر خودت ادمی که هم کثافته هم عوضیه هم آشغال می تونه از دختر خوشگلی مثل تو بگذره؟!
حتی از لحن حرف زدنش هم حالم به هم می خورد چه برسه به خودش. نه زورم بهش می رسید نه دلم می خواست برای رهایی از دستش بهش التماس کنم.. حتی داد و بیداد هم فایده نداشت. همسایه هامونو خوب می شناختم.. وقتی یه سلام بهشون می کردیم به زور جوابشو می دادن چه برسه به این که بخوان به این توجه کنن که این وقت شب تو خونه دیگران چه خبره!
پس تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که احساساتمو مخفی نکنم.. لااقل این طوری یه ذره حرصم خالی می شد! تمام نفرتم توی چشمام جمع شده بود. مطمئنا به راحتی می تونست اونو از تو چشمام بخونه!
بازم صدای پر از شهوتش تو گوشم پیچید.
romangram.com | @romangram_com