#هر_دو_باختیم__پارت_250

یه دفعه زد زیر خنده. انقدر بلند می خندید که احساس می کردم چهار ستون بدنم به لرزه در اومد. اصلا معنی خندشو درک نمی کردم!! خب شاید باور نکرد که گفتم رئیسش تصادف کرده! با این وجود که حسابی حرصم گرفته بود زبون باز نکردم.. یعنی جرأتشو نداشتم.

بعد از چند دقیقه بریده بریده بین خندش صدای نا مفهومشو شنیدم که برای فهمیدن حرفش گوش تیز کردم.

- وای.. خدا ببین چی می گه؟!.. فکر می کنه مهناز تصادف کرده!..

سریع پریدم بین حرفشو گفتم: به خدا دروغ نمی گم. الان به رادین زنگ زدن گفتن بره که واسه یه عمل مهم رضایت بده!

بازم خندید. گوشیشو از تو جیبش در اورد. بدون توجه به حرف من شماره گرفت. بعد از چند ثانیه شروع به صحبت کرد. بعد از یه سلام و احوال پرسی زد رو ایفون.

- رادینو گرفت؟

" چــــــــی؟! رادینو؟!!!! خدای من... نــــــــــــــــه!

صدای ظریف دخترونه از اون طرف شنیده شد.

- اره گرفتنش!

" اوا... این که صدای مهنازه!!!

" یعنی چی؟ این جا چه خبره؟ یعنی همش نقشه بود؟

" چه بلایی سر رادین اومده؟!

پسره به نگاه وحشت زدم پوزخندی زد و ادامۀ حرفش رو با مهناز ادامه داد.

romangram.com | @romangram_com