#هر_دو_باختیم__پارت_249
- رادین چرا اذیت می کنی؟ اخه کی این وقت شب میاد سراغ من؟
- ادمای مهناز!
- فعلا که رئیسشون تو بیمارستانه! برو دیگه!
- ولی... اخه...
- ولی و اخه و اما نداره.. برو دیر شد رادین!
بالاخره با کلی دست دست کردن با دو دلی رفت بیرون. دو دقیقه نشد که صدای زنگ در بلند شد.
زیر لبی گفتم: ایــــــش... ببین اقای حواس پرت چی جا گذاشته که دوباره برگشته!
درو باز کردم اما....
رادین پشت در نبود. چشمام از چیزی که داشتم می دیدم تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود. نه از تعجب از ترس! این همون پسری بود که دیروز با مهناز اومده بود. اینجا چی کار می کنه؟!
اومدم سریع درو ببندم ولی نذاشت. خب معلومه که زور اون به من می چربه! نتونستم جلوشو بگیرم. در کثری از ثانیه گلوم از شدت ترس خشک شد. اب موحود در دهانمو قورت دادم تا کمی گلوم تر بشه ولی چندان فایده ای نداشت.
پوزخند روی لبش حالمو بدتر کرده بود. دیروز که رادین باهام بود انقدر ازش نترسیدم.. انگار وجود رادین بهم جرأت داده بود تا براش شاخ و شونه بکشم ولی الان لال شده بودم. درو بست و دستشو تو جیبش کرد و کمی پاهاشو از هم باز کرد و ایستاد.
در حالی که کمی صدام می لرزید گفتم: این جا چی کار داری؟ چی می خوای از جون من؟ چرا نمی ری بیمارستان! خبر داری رئیست تصادف کرده؟
romangram.com | @romangram_com