#هر_دو_باختیم__پارت_248
- مهناز؟! خب پس چرا به تو زنگ زدن؟
- مثل این که عمو اینا مسافرتن.. بهش که زنگ زدن شماره خونه ما رو داده که بابام اینا هم چون نبودن جواب ندادن.. اخر هم عمو شماره منو داده بهشون.
- خب حالا چی کارت داشتن؟
- نمی دونم.. مثل این که باید هر چه سریع تر یه عمل روش انجام بشه که به رضایت یکی از اقوامش احتیاج دارن.. به من گفتن بیام مجوز عملو امضاء کنم!
- خب پس چرا وایسادی؟ برو حاضر شو دیگه!
- نشنیدی گفتم نمیام دنبال یکی دیگه باشین؟!
اومدم حرف بزنم که دوباره گوشیش زنگ خورد. شماره رو نگاه کرد.
پوفی کرد و گفت: حالا ول کنم نیستن! اه!
- رادین مگه نمی گی یه عمل مهم داره پس چرا دست دست می کنی؟ درسته که اون در حق ما خوبی نکرده ولی درست نیست بذاریم بمیره!
کمی دست دست کرد و گوشی رو جواب داد. آدرسو گرفت. من رفتم بیرون که لباساشو عوض کنه. وقتی از اتاق اومد بیرون نشسته بودم روی کاناپه.
با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت: پس چرا حاضر نشدی؟!
- من دیگه کجا بیام؟!!
- من تو رو خونه تنها نمی ذارم. حاضر شو بریم!
romangram.com | @romangram_com