#هر_دو_باختیم__پارت_254
- حالا چی می شه رادین؟
- نگران نباش نمی ذارم برات اتفاقی بیافته!
- اخه چطوری می خوای جلوشو بگیری؟! ما هر دومون تو دستای اون اسیریم!
- نترس.. خوب می دونم چی کار کنم که باهات کاری نداشته باشه.. فقط تو هم نباید تحریکش کنی! یعنی هر چی گفت جوابشو نده!
قبل از این که وقت کنم روی حرف رادین فکر کنم صدای چرخیدن کلید تو قفل باعث شد هر دو به سمت در نگاه کنیم. مهناز به همراه سیامک وارد شد. اومد جلوی من ایستاد. یه پوزخند روی لباش بود.. ای خدا کی می شه من به این قیافه پوز خند بزنم؟!
مهناز- بالاخره به هوش اومدی کوچولو؟ دیگه کم کم داشت حوصلم سر می رفتا!
با توجه به این که رادین گفته بود کاری نکنم که بیشتر تحریک بشه حرفی نزدم. ولی انگار از سکوتم بیشتر حرصی شد. چون کشیدۀ محکمی روانۀ صورت بیچارۀ من کرد. بلافاصله دو تا دیگه هم زد. گوشۀ لبم پاره شد شوری خون رو احساس کردم. صورتم از شدت ضربات محکمش در هم رفته بود.. ولی اشکم در نیومد... حتی یه آخ کوچیکم نگفتم! همچنان با غرور همیشگیم توی چشماش خیره شدم. اروم بودنم بیشتر عصبیش کرد. دستشو برد بالا که ضربۀ بعدی رو بزنه که با صدای رادین متوقف شد.
رادین- اروم باش مهناز! بهتره به اون کاری نداشته باشی تا اون چیزی رو که می خوای به دست بیاری!
مهناز رفت به طرفش. موهاشو گرفت تو چنگش و کشیدش. سرش به سمت عقب خم شد. مهناز کمی خم شد و گفت: چیزی که من می خوام خار شدن شما دوتاس که امروز می بینمش!
" امروز؟ یعنی صبح شده؟ اونا که شب مارو اوردن بیرون!!
رادین- اشتباه می کنی! تو فکر می کنی ما همو دوست داریم ولی این طور نیست.. لااقل در مورد خودم مطمئنم.
احساس کردم مهناز کمی جا خورد. ولی خیلی طول نکشید که موهاشو بیشتر کشید و گفت: خر خودتی رادین!
رادین- تو از هیچی خبر نداری! نه تنها تو هیچ کس از هچی خبر نداره! تمام ماجرای بین من و ترنم یه بازی بود.
romangram.com | @romangram_com