#هر_دو_باختیم__پارت_244

با این یکی حرفش نمی تونستم بیکار بمونم. به شدت به سمتش برگشتم و گفتم: رادین من از تو تنها چیزی که می خوام... اینه که ساکت شی و بذاری بخوابم!

- تو کلافه شدی.. نمی تونی بخوابی! فقط می خواستم کاری کنم که اسوده بخوابی!

از جاش بلند شد و رفت کنار پنجره.

رادین- به نظر من اتاقتون خیلی گرمه!

بدون این که بخوام نگاهم به نیم تنۀ لختش کشیده شد. یه دفعه به سمتم برگشت و نگاهمو غافلگیر کرد.. سریع نگاهمو دزدیم!

اومد روی تخت نشست. کمی خودشو به طرفم کشید و خم شد. واقعا بدنش حرارت داشت. با این که بهم نچسبیده بود می تونستم گرمای بدنشو حس کنم. صداش زمزمه وار به گوشم رسید.

رادین- یا شایدم ما گرممون شده!

خیلی اروم با نوک انگشتاش چندتار مویی که روی صورتم پخش شده بود رو کنار زد. با پشت دست گونمو نوازش کرد. تو چشماش خیره بودم. حرارت بدنم خیلی بیشتر شده بود. دیگه نمی تونستم پتو رو تحمل کنم. دلم می خواست پسش بزنم ولی قدرتشو نداشتم.

یه دفعه دستشو پس کشید. با این که دستای گرمش روی صورتم نبود هنوز ردشو روی صورتم احساس می کردم. از جاش بلند شد و پشت به من نشست.

رادین- ترنم حواست هست داره چه اتفاقی می افته یا نه؟!

با این سؤال بی ربطش حال خوبی که بهم دست داده بود پرید! جوابی بهش ندادم. احساس می کردم قدرت تکلم ازم گرفته شده!

" اه.. چقدر بد بودا!! همیشه وقتی تو یه موقعیت هیجانی گیر می کردم زبونم بند میومد!

وقتی دید جوابی بهش ندادم به طرفم برگشت.

romangram.com | @romangram_com