#هر_دو_باختیم__پارت_231
منو متقاعد کرد که لازمه حرف دلمو بهت بزنم. از بوتیکش که اومدم بیرون چشمم به ماشینم افتاد که پنچر شده. سریع لاستیکو در اوردم که عوضش کنم که دوستم گفت رادین این یکی لاستیکت هم پنچره.
تا اینو گفت مطمئن شدم یکی از قصد این کارو کرده. نمی دونم چرا ولی همون لحظه احساس کردم تو در خطری! برای همین کلا بیخیال پنچر گیری شدم و حتی بدون این که اون یکی لاستیکو ببندم برای اولین ماشین دست تکون دادم و سوار شدم.
نمی دونم اگه خودمو نرسونده بودم بهت چه اتفاقی برات می افتاد.. با رفتاری که از مهناز دیدم دو دل شده بود که بهت بگم یا نه! وقتی دیدم تو بغلم اروم گرفتی خوشحال شدم. یه جورایی احساس کردم شاید تو هم به من یه حسی داشته باشی. می خواستم ببوسمت که ببینم اون طوری چه واکنشی نشون می دی! ولی نتونستم. دوباره یاد مهناز افتادم. برای همین عقب کشیدم.
امروزم جدا نمی دونستم مامان اینا چه خوابی برامون دیدن وگرنه بهت می گفتم! سر سفره عقد وقتی بله رو گفتی یه کم خیالم راحت شد. چون حالا فرصت اینو داشتم که بتونم باهات حرف بزنم و از دلم برات بگم.
نفس عمیق و بلندی کشید.
رادین- خب.. اینم از راز دل من که بر ملا شد! دلم می خواد بدونم نظرت چی بود؟
من که هنوز تو بهت حرفاش بودم با انگشت اشارم به سینم زدم و گفتم: من؟ من نظری ندارم! اصلا در مورد چی؟!
مثل این که فهمید دارم به هم چرت و پرت می بافم. خندید و جلو اومد و گفت: ترنم من دوستت دارم! اینو جدی دارم می گم.. دلم می خواد در موردم فکر کنی! بهم فرصت بده عشقمو نشونت بدم. ازم دوری نکن!
" چی گفت؟ الان چی گفت دقیقا؟! گفت دوستم داره؟ منو؟!
با صداش دوباره تو چشماش خیره شدم.
رادین- می دونم تو هم مثل قبل بهم کینه نداری! ولی هنوز نمی دونی تو دلت چه خبره! درسته ؟!
" خیلی جالبه! حال منو بهتر از خودم می دونست!
romangram.com | @romangram_com